ليسانس ادبيّات بهعنوان دانشجو معلّم و تا امروز به معلّمى اشتغال دارم و از رنج معلّمى لذّت مىبرم .
فضاى جادويى شعر ، مرا از آغاز مسحور خود كرد ؛ بهخصوص آن روز كه از حساب و هندسه بيزار شدم . گاه كلمات را آهنگين پشتسرهم و به خيال خود شعر مىگفتم ، بىآنكه وزن و قافيه و خيال را بشناسم و امروز كه خيال مىكنم مىشناسم ، بىآنكه خود را بىتعارف شاعر بدانم ، بر آنها نام شعر مىنهم .
اوّلين تجربهء مطبوعاتى من در شعر ، شركت در مسابقهء « شعر ماه » مجلّهء جوانان سال 1348 بود كه با عنوان « فضا » و به حكم « قضا » دوّم شدم . »
غربت زمانه
قلب در خون تپيده را مانم * نَفَس نارسيده را مانم
گوشهء غربت زمانه منم * دل از خود رميده را مانم
قطره اشكى شدم به دامن دهر * اشك بر گل چكيده را مانم
هوس هيچ در سر من نيست * برگ خشك تكيده را مانم
فارغ از دور روزگارانم * طفلك غم نديده را مانم
گوييا روزگار با من نيست * مرغك سربريده را مانم
نه ز ياران ، نه از ديارانم * يوسف زرخريده را مانم
بىسبب اوفتادم از شاخه * ميوهء نارسيده را مانم
صدف روزگارم از خود راند * درّ ناپروريده را مانم
رو به هر سوى مىكشانندم * آهن تفدميده را مانم
گنهام هيچ نيست ، مىدانم * گرگ يوسفدريده را مانم
سخنم گوش ، كس نمىگيرد * گفتهء ناشنيده را مانم