شرح بيدلى
بغض محضم ، استخوانى در گلو ، گم كردهام * غرق فريادم ، نشاط هاىوهو گم كردهام
شور شهر آشوبتر آوازهاى خويش را * بر لب آيينههاى روبهرو ، گم كردهام
در گريز از خويش ، در آويختن با لحظهها * دست دامنگير و پاى گرمپو ، گم كردهام
چشم در چشم تو دارم ، سالها و سالهاست * ذوق خنديدن ، زبان گفتوگو ، گم كردهام
چشمهء اشكى نجوشيد از نگاه تشنهام * يك نيستان شروه ، يك مستى سبو ، گم كردهام
كيست اين من ؟ كيست كز من مىگريزد روز و شب * خويش را در جذبهء چشمان او ، گم كردهام
با اهالى پرواز
جنگل كنايتى ز شكيبايى شماست * دريا نشان وسعت بينايى شماست
خورشيد كز چكادهء ابهام سركشيد * تصويرى از طلوع اهورايى شماست
جوبار دستهاى دعاى فرشتگان * شرمندهء تلاطم دريايى شماست
در خاستگاه جوشش فوّارههاى خشم * شمشير جرعهنوش توانايى شماست
هم خونِ اقتدارِ كدامين قبيلهاند * كاين دشت رام آتشپيمايى شماست ؟
تيغى كه فاتحانه نفس مىزند هنوز * مرهون معجزات مسيحايى شماست
در ژرفناى فاصله گم مىكند مرا * اوجى كه در عروج تماشايى شماست
فردا نگاه منجمد و مردهء زمين * مبهوت لحظههاى شكوفايى شماست
نيايش
به آن سوتر از عاشقى پر گشايد * هرآن دل كه بر داغها در گشايد
به آتش كشد هفت خوان جنون را * اگر جان شوريدهاى پر گشايد
بيفروزم اى شب كه مرداب چشمم * به نيلوفر آغوش باور گشايد
پلاسيد و پوسيد سعى و صفامان * مگر زمزم زخمها سرگشايد
در اين فصل توفانى عشق و آتش * كه هر لاله از داغ دفتر گشايد