آن لحظههاى آتش و آواز ياد باد ! * آن لحظهها كه با تو به تاريخ تاختيم
بر شانههاى شرم ، فروريخت قلبمان * اى كاش دردهاى تو را مىشناختيم !
به نيم زلزله ديدار ما دگرگون شد
دلم شكفت و گل از چشمهاى جان برخاست * شب آمد و شبح صبح از ميان برخاست
به عشوه راه دگر كرد كز نهاد حيات * هزار دريا توفان « الامان » برخاست
هزار شمشير ، خون شكفته را بلعيد * هزار عفريت ، از خواب باستان برخاست
به خاك گفتيم از چنبرى رهانيدند * ستاره گفت چنين نيست گر چنان برخاست
ستاره گفت همان سايههاى دربندند * اگرچه زنجير از دست و پايتان برخاست
ستاره گفت شما او نبودهايد افسوس * كه ذات از نفس افتاد ، آسمان برخاست
فرونشست تب سيلوار بارانها * زمين تشنه به انكار آسمان برخاست
به نيمزلزله ديدار ما دگرگون شد * خدا ز لطف به قهر ، از سر جهان برخاست
صحرا
از اين دامنه ، دشت بىحاصل است * به شعر و شراب و شتر شامل است
چه خاموش خواندم در اين شورهزار * فراموش ماندم در اين شورهزار
جهنّم در اين دشت اردو زدهست * به جانش شرار هياهو زدهست
جهنّم بر اين دشت باريدهست * گل و عطر و لبخند را چيده است
جهنّم به رنگ دل و دشنه است * به خون من و دوستان تشنه است
من و شعر و شمشير ، همسايهايم * هجوم و من و تير ، همسايهايم
چه شبها كه از خيمه بيرون زديم * به اردوى دشمن شبيخون زديم
سبكبال ، شمشيرها آختيم * به بيگانه و آشنا تاختيم
كس اينجا به فكر نشستن نبود * اگر بود يكلحظه با من نبود