چشمانداز خواب تواند
تفنگى در گلو مىداشتم كاش !
دريغنامهء انسان « 1 »
ستارهاى ،
كه بر زبان تو مىرود
باران تاريك را
از كتف خاك مىسترد .
ستارهاى ،
كه بر زبان تو مىرود
شمشير و
آب و
ترانه كه
نامى بلند و تابان مىبخشد .
ستارهاى ،
كه بر زبان تو مىرود
ستاره نيست
دريغنامهء انسانيست .
هامش
( 1 ) - نامى براى غريبترين پرسش روزگاران : « هل من ناصر » حسينى .