نام بادام ، دو چشمان فريباى تو را ، مادر جان !
در دل شام به يادم آورد .
كز خلال مژهء پرپشتت ،
زير آوار ، به من خيره نگه مىكردى ،
و در آن نيمهء شب رستاخيز :
كه زمين چون دل من مىلرزيد ،
و تو گويى ، محشر وارون شده بود ،
و چنانكه گويند :
مردگان را بايد ،
از ته گور به در آوَرَد و زنده كند
زندهها را - همه را - بىبدرود ،
به يكى چشم زدن ،
بىيكى آه و سخن ،
در دل خاك سيه زندهبهگوران مىكرد . . .
آن دو چشمان سخنگوى تو ، با صد افسوس ،
با زبانى كه زبان مرگ است ،
و همه مويهكنان مىبينند ،
به من بىسر و سامان گفتند :
« پسر چشم به را هم ، ديگر ،
سر را هم منشين !
پس از اين منتظر آمدن مادرت از باغ مباش ! »
آه !
اى زمينلرزهء شوم !
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 527
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٥٢٧