و همه مىفهمند ،
مىزند جار ،
« بهار آمده است . »
بوى گيسوى تو ، اى مادر مهرآيينم !
كه همانند گل گيلاس است ،
با نسيمى به مشامم چو رسيد ،
با زبانى كه زبان عشق است ،
و همه شيفتگان مىدانند ،
به منِ منتظرِ آمدنت گفت كه : تو ،
مثل هر عصر بهار ،
از ته باغ پر از دارودرخت زيتون ،
از سر كار به جار ،
قامت افراشته ، چون سرو بلند ،
باز مىآيى و با خنده به لب - مىگويى :
« آه ! آه ! اى پسر كوچك من !
بازهم منتظر آمدن من هستى ؟
دست در دست بيا شاد به خانه برويم . »
گل بادام ، در آن چشمانداز ،
لاى انبوه درختان بلند ،
با زبانى كه زبان رمز است ،
و در انديشهء اهل راز است ،
مىزند چشمكى و مىگويد :
« اى خوشا باز ،
بهار آمده است . »
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 526
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٥٢٦