بسوخت ز آتش هجران چو برگ و بار تخيّل * نمانده غير جگرسوز نالههاى عجيبم
گرفتهتر ز دلخستگان شام غريبان * شكستهتر ز سر زلف مشكبوى حبيبم
ترنّمى ز شرارى گهى ز سينه برآيد * كه نقش شعر پذيرد ، و گرنه من نه اديبم
به شوربختى من كس نمىرسد چه توان كرد ؟ * كه در ميانهء خويشان غريبتر ز غريبم
رها كنيد به دردم ، كه در جنون محبّت * دريغ ! اگر برهاند ز دست درد ، طبيبم
مدام سوخت ز مهرى دل « كوير » ىام آوخ ! * ز بسكه سادهام ، آسان توان دهند فريبم
براى سالار شهيدان حضرت امام حسين عليه السّلام يوسف زهرا
به داغگاه بلا ، گرچه سوخت جان و تنش * چراغ راه خدا گشت ، سوز سوختنش
بهار سبز عدالت دوباره گل مىكرد * ز سوز شعلهء گلزخمهاى سرخ تنش
بزرگ سرور آزادگان عالم گشت * شهى كه دست جفا سر بريد از بدنش
رموز دلبرى و راز آسمانى عشق * سرشته با گهر ناب جارى سخنش
به گرد تربت او هر دليست پروانه * فروغ محفل جان است شمع انجمنش
به هركجا كه صبا بوى سنبل او برد * فرات اشك روان شد ز چشم مرد و زنش
هماره چشمهء خورشيد زندگىساز است * در آسمان هدايت ، شهاب شبشكنش
ز داغ يوسف زهرا كدام جان كه نسوخت * كدام دل كه نشد خون ز راز پيرهنش
هنوز خون خدا لالهلاله در جوش است * بهار روح خدا مىرسد گر از چمنش
كجاست آهوى مشكين دشت خون كه دوا * دل شكستهء ما راست نافهء ختنش
« كوير » گر به سرم آسمان ببارد تيغ * فداى دين محمّد ، هزار همچو مَنَش
نمنم سرشك
بىرخ دوست دلى سوخته از غم دارم * ناله در هر نفس و آه به هردم دارم
كو حبيبى كه در اين شهر مرا همدم بود ؟ * كو طبيبى كه بر اين درد نه مرهم دارم ؟