من و آن لعبت پرىپيكر * كه ز جانم بود گرامىتر
فارغ از هرچه رنج و غصّه و غم * شاد و خندان نشسته در برِ هم
بعد يكعمر انتظار و تعب * وصلمان دست داده بود آن شب
من و او ، هر دو دلخوش و سرمست * لب به لب برنهاده دست به دست
يكدگر را گرفته در آغوش * از شراب وصال هم مدهوش
غافل از اين زمان كه درگذر است * همچو تير شهاب رهسپر است
* * *
چه شد ايّام نونهالى من ؟ * چه شد آن عهد خردسالى من ؟
چه شد آن عهد چون دم سحرى ؟ * چه شد آن روزگار بىخبرى ؟
روزگارى كه قلب آيينهست * عارى از گرد غصّه و كينهست
چه شد آن دم ، كه از قضاى زمان ؟ * اوفتادم ز پلّهها غلتان ؟
مرگ را تا به چشم خود ديدم * قدر عمر عزيز فهميدم
چه شد آن شام مدهش ديجور ؟ * آن شب تيرهتر ز ظلمت گور ؟
چه شد آن شب ، كه تا سپيده دميد * به لبم ، جان ، هزار بار رسيد
چه شد آن روز تارتر از شب ؟ * كه زد آتش به جانم ، آتش تب
چه شد آن شب كه روز وصل رسيد ؟ * اى عجب ، در شب آفتاب دميد !
چه شد آن شب كه بوسهاش جان داد * آنچه مىخواستم از او ، آن داد
چه شد آن شام بادهپيمايى ؟ * چه شد آن روز تلخ تنهايى ؟
چه شد آن روزهاى شوقآميز ؟ * چه شد آن شامهاى حزنانگيز ؟
چه شد آن عهد و آن زمانه چه شد ؟ * چه شد آن عشق و آن فسانه چه شد ؟
روز هجر و شب وصال چه شد ؟ * وين عجبتر ، زمان حال چه شد ؟
آوخ ! آوخ ! گذشت و زود گذشت * شادى و غم هرآنچه بود گذشت
اين همه عمر پيچ اندر پيچ * شود آيا كه هيچ باشد هيچ ؟ !