در اين زمانه دلى نيست پرفغان « كسرى » * بهجز دلى كه خروشان به سينهء شعر است
دو زن دارى !
ز مجموع ياران نزديك و دور * شنيدم رفيقى دو همسر گرفت
دو مَه آرزو گردد ر آستان * به طىِّ طريقش ، دو رهبر گرفت
عدالت روا داشت بر هر دو زن * ترازو ، به هر دو ، برابر گرفت
مساوى ، دو كسوت خريد از حرير * مُشابه ، دو دست از جواهر گرفت
فروريخت يك باده در جامشان * به هر سينه ، يكرشته از زر گرفت
شبى گر كه اين را در آغوش داشت * شبِ ديگر ، آن را به بستر گرفت
دلش شاد بود از چنين زندگى * كه خود شاهد بخت ، دربر گرفت
ز شور و شعف آنچنان مست بود * كه بر چرخ ، مرغِ دلش ، پر گرفت
* * *
پس از مدّتى ديدمش بىقرار * تو گوئى كه جانش در آذر گرفت
به سرداب متروكهاى خفته بود * چو مارى كه بر خويش چنبر گرفت
غمين بود و بيزار و بس بىشكيب * چو ناراضيان شكوه از سر گرفت
چنين گفت اى دوستدار قديم : * مرا زندگى ، رنگ ديگر گرفت
فغان از دو دلبر گرفتن به عمر * كه آتش دلم ، از دو دلبر گرفت
چنان زندگى در فشارم گذاشت * كه گوئى به دل تير و خنجر گرفت
يكى گويدم : من ازو برترم * دگر خود ازو ، بيش و برتر گرفت
يكى نالدم ، كم محبّت شدى * دگر ، ناسزايم ، چو كافر گرفت
از آن زوجه ، گيرم گهى ، جانپناه * گهى دل ، ازين زوجه ، سنگر گرفت
خريدم به دست خود اين رنجها * غلط كرد ، آنكو دو همسر گرفت
دگر خودكشى بايدم ، چاره نيست * چه سودى ، دل از ديده تر گرفت
چنين گفت « كسرى » به دو ، اى رفيق : * نبايد دو سلطان ، به كشور گرفت