آنجا كه از فصاحت سعدى به زعم من * از پايگاه عرش معلّا فراتر است
آنجا كه از بهاى فرآوردههاى آن * خاكش فروغبخش و گرانتر ز گوهر است
شيراز راز لطف ستايد به حسن طبع * هركس سخنشناس و چو « كسرى » هنرور است
سعدى چو خوب گفت كه شيراز عشق را * « عيبش مكن كه خال رخ هفت كشور است
مناجات
الهى به مستان ساغرپرست * كه پيوسته زين جام هستند مست
به آن گل كه سرمست ناز تو شد * به بلبل كه غرق نياز تو شد
به كشتىنشينان طوفان نوح * كه بستند پيمان به جان و به روح
به دردى كه از توست درمان او * به حكمى كه از توست فرمان او
به بانگ مناجات آشفتگان * كه شب با تو گويند راز نهان
به آن شبنم پاك و زيبا چو مُل * كه غلطد سحرگاه بر روى گل
به سلطان دين پادشاه نجف * كه همچون درش نيست درّ صدف
گنهكردگان را خدايا ببخش * وزان جمله بر جرم « كسرى » ببخش
دلشكسته
دلم شكستهترين كاسههاى اين دنياست * شكستگى دل ، از چين صورتم پيداست
ز سنگ فتنه ، شكسته است كاسهء دل من * ز قطعههاى شكسته ، روان پر از غوغاست
دگر ز بند زدن قطعهها نپيوندد * كه اتصال چنين دل ، تصوّرى بىجاست
ميان جمعم و چون شمع اشك مىريزم * به روى دامنم از گنج اشك گوهرهاست
بهار و جشن و سرور است و كس چه مىداند * كه بلبل من ، در قفس تك و تنهاست
لبم بود متبسّم ، دلم پر از خون است * از آنكه كل وجودم بلا به روى بلاست
به سادگىّ دل خويش مىخورم افسوس * كه هرچه مىكشم از سادگىّ خويش سزاست
به زير خاك برفتم از آنكه دانستم * كه اين جهان پر از درد هم به جاى شفاست