نه آوازى نه سازى نه سرودى * نه شمعى در ميان ، نه چنگ و عودى
اديبان جهان هم ره بجستند * ز راه علم و دانش دست شستند
* * *
نبودند آن عزيزان صاحب زور * كه رفتند زير خاك و لانه مور
چرا بيچارگان در بىپناهى * چنين بگرفت دولتشان تباهى
پدر گم كردهاى گريان به هر سو * دوان به ضجه گويد باب من كو
زند مادر به سر طفلم كجائى ؟ * دريغا حسرتا داد از جدائى !
يتيمان پر ز غم هر سو فتاده * سر غم را به زانوها نهاده
* * *
چه مىخوانم خدايا روى هر سنگ ؟ * دلم بىطاقت و گرديده بس تنگ
چو مىگشتم در آنجا با دلريش * به ناگه شد وجودم پر زِ تشويش
سيه شد آسمان همچون شب تار * دو چشمانم همه خونين و غمبار
ندائى ناگهان از خاك برخاست ! ! * نمىدانى ميان ما چه غوغاست ! !
تو از ما رفتگان گر در فغانى * از آن باشد حقيقت را ندانى
به خواهى گر تو حال رفتگان را * رها كرديم آسان خود جهان را
چو تنها خفته و آسودهحاليم * دگر فارغ از آن قال و مقاليم
نه بر دنياى فانى درنيازيم * نه اندر حسرت و سوز و گدازيم
نه از هجر كسى اندر تب و سوز * نه ترس محنتى در هر شب و روز
چه خوش رفتيم و گامى از تو پيشيم * فراغت يافته سرگرم خويشيم
به زير سايه عرش الهيم * به پيش خالق خود عذرخواهيم
تو « كسرى » پس نظر سوى خدا كن * دمى بر رفتگان ( بم ) دعا كن