مىخواند نغمهاى : همه تاريكند
خورشيد مرده در قفس دنيا
انسان شعر
زمزمه
رويا
راز زلال آب به جانش ريخت
آنگاه
ابرى شد از سخاوت ، بىهمتا
آسمان
آسمان بنفش
سر نهاده روى شانهاش
كودك شرور آذرخش
آسمان حرير
چون غرور دختران سربهزير
چون صداى دلكش سكوتشان
در كمين يك نگاه و آه ناگزير
آسمان غريب
مثل حس دوست داشتن ، نجيب
مثل لحظههاى انتظار ، بىشكيب
مثل من ،
از تماس با خداى خوب ، بىنصيب
آسمان . . .
عجيب . . .