و دستهاى خواهشى شفاف را
بر بازوان عاشق من
مىآويزى
و فكر مىكنى كه :
چه شيرين است
از شاخه سيبهاى كال صميميت را
چيدن و با تمامى جان ، بوييدن »
تو فكر مىكنى به سادگى يك كودك
و در تفرجى ابدى
دستانت
شبهاى بىتكلف موى مرا
چون آبشار روز
كه بر سينهگاه كوه
سرريز مىكند
و آفتاب
برمىآيد .
از سمت چشمهاى تو بىشك !
هويت
انسان قرن
بىهويت
بىمعنا
مىرفت در فضاى سرودش تنها !
انسان خُرد
معكوس
رسوا