روى لبم يك ساز و صد آواز دارم * در كوهسار آرزوهايم جوانم
در باورم گل كرده زنبقهاى وحشى * همسايه با پروانههاى مهربانم
در چشمهايم شعر باران پاگرفته است * در انتظار رويش رنگينكمانم
ازبس به من تابيده خورشيد بيابان * چون شعلههاى سرخ سوزان است جانم
از جنس احساسات پاك نور هستم * يك كهكشان بىنشان در آسمانم
اى عشق
تنها تويى درين شب شيدا * با من ميان بستر رويا
با من كه در صراحت ظلمت * سر مىنهم به بالش فردا
تنها تويى كه باز برايم * مىآورى پيالهاى از غم
تا با تو جرعهجرعه بنوشم * يك جام ، خلسههاى گوارا
شايد تو از سلالهء سيبى * بر شاخسار موسم ديدار
شايد تو از تبار خيالى * اينگونه ، بىنهايت ، زيبا
تو ارغنونى از ملكوتى * كه وحى مىشوى به سكوتم
تو سوره مبارك دردى * در شأن آيههاى تسلّا
من گوش مىدهم به حضورت * در يك فضاى ناب اثيرى
انگار جرمى از خلأيى مات * در من گشوده دست تمنا
من گوش مىدهم و نگاهم * بر بستر لبان تو جاريست
گيرم مگر به فيض دهانت * اكسيژن از هواى تماشا
در دستهاى تشنه و سردم * اى ابر ! اى بهانه باران !
بنشين و اين حباب عطش را * در پاى خود ببين به تقلا
اين دستهاى تشنه من را * در دست خود بگير و بياگن
از نور شستهات عطشم را * اى عشق ! اى مساحت دريا !