چون سراپاى وجودم عشق اوست * هركجا مانم ز ره ، آنجاست دوست
عشق هرگز ناله و فرياد نيست * يا كه تنها كوهكن فرهاد نيست
مىنهم از عشق ، بنياد دگر * تا بماند نام فرهاد دگر
در آرزوى جانانه مردن
در اين دنياى دون ، هر عاقل و ديوانه مىميرد * يكى در دشت چون مجنون ، يكى در خانه مىميرد
يكى در چاه ذلّت از طمع با سر فرود آيد * يكى از مى خراب افتاده ، در ميخانه مىميرد
يكى رسواى عالم دربهدر با خوارى و پستى * يكى در جمع ياران چون دُرِ يكدانه مىميرد
يكى چون برده در بند هواى نفس هرجايى * به رسوايى به هرجايى كه شد افسانه مىميرد
يكى در بزم شيطان ، آنچنان آلوده مىگردد * كه شرمآلوده در بيغولهاى دزدانه مىميرد
يكى تاريك همچون شب ز مرگش صبح مىزايد * يكى همچون چراغ روشن كاشانه مىميرد
بسا سلطان ذى شوكت به دور از تخت و تاج آخر * به فقر بىكسى در كشور بيگانه مىميرد
بسى بيدادگر ارباب جاه و ثروت و قدرت * به فقر و مسكنت در گوشهء ويرانه مىميرد
ابرمرد سياست گر برافتد روزى از قدرت * به گمنامى به نرخ جارى روزانه مىميرد
يكى چون روبَهِ ترسو خزد در تنگ سوراخى * يكى در سنگر عشق وطن مردانه مىميرد
فدايىِ وطن را بين ! چو شير شرزه در زندان * به زنجير مرارتها چه بىباكانه مىميرد
جوان حقّ طلب غرقه به خون خويش در ميدان * به ضرب تير دژخيمان چه بىرحمانه مىميرد
يكى در عشق جانان سر چنان از پاى نشناسد * كه بر شمع رخ معشوق چون پروانه مىميرد
بيايد بر سر پيمان خود مرد وفا ناگه * به بزم زندگى لب بر لب پيمانه مىميرد
منال از عمر كوته ، بر سر گل نيز هر شبنم * سحرگاهان به پاى سنبل و ريحانه مىميرد
يكى رسواى عشق حقّ ، انا الحقّ مىزند هردم * كشد فرياد منصورى چنو مستانه مىميرد
بنازم عشق حقّ را در حريم « يا هُوَ المَولى » * هميشه عاشق ديوانهاش فرزانه مىميرد
علىّ مولاى درويشان ، به محراب نيايشها * به نامردىِ ناپاكى ، جوانمردانه مىميرد
بيا اى « كُرد » سرگردان ، سراغ كوى جانان گير * در اين ره هركسى روى آورد ، جانانه مىميرد