با من گفت :
راه را مىدانى
من به او گفتم
تا چه راهى باشد
نيشخندى زد و گفت :
تو به سرمنزل مقصود ، از اين ره نرسى
راه تو بيراه است
رهروى نيست در اين وادى حيرت كه تواش بگزيدى
مرو اين ره ، بازآى
زندگى كوتاه است
گفتمش : راه تو چيست ؟
گفت : با من آرام
راه پررهرو اين خيل عظيم
من كمى خنديدم
بعد گفتم با او :
مىفريبد چو تو اين راه مرا هم گاهى
هر رهى طى كنى امّا ، روزى
مىرسى آخر خط
و در آن لحظه كه بايد سفر آخر خود ساز كنى
بازهم خواهى گفت :
زندگى كوتاه است .
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 478
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٤٧٨