تو معنا دهى عمر بيهوده را * كهن هستى پوچ فرسوده را
نبينم غمين پاك چهر تو را * رخ مهربان چو مهر تو را
مبادا كه باشى تو يكدم تژند * ببينى ز ادبار گيتى گزند
شوى گر تو غمگين ، جهانگو مباش * تن خستهام را روانگو مباش
جهان جمله برخىّ لبخند تو * بهاران شكوفا ز پيوند تو
حاصل دوران
از بازى تقدير و قضا حيرانيم * چون باد وزان هميشه سرگردانيم
سرمايهى عمر و حاصل دوران را * خوابى و خورى و شهوتى مىدانيم !
انس آتشين
مرا با شعر انسى آتشين است * به شبهايم انيسى بىقرين است
مرا تا اوج مستى مىرساند * غم و اندوه و دردش دلنشين است
خودپسندى
گر دست دهد هزار بيداد كنيم * تا خاطر خويش را دمى شاد كنيم
ليكن چو رود بر سر ما بيدادى * آزرده شويم و داد و فرياد كنيم
بىدرد
غم نيست اگر غمى كه دارم كم نيست * بىغصّه و غم كسى در اين عالم نيست
تا هست اگر ز دولت بىدرد نيست * و آنكس كه چنين نيست يقين آدم نيست
« سايه »
سايهى خستهى عمرم يك شب