وهم است يا خيال سرابى كه زندگيست * يا خواب غفلتى ز پس خواب ديگر است
اين گنبد مدوّر زيباى هفت رنگ * حيرتفزاى عامى و پير و پيمبر است
در برگبرگ دفتر هستى چو بنگرى * نقشى ز پوچ بودن دنيا مصوّر است
از تندباد حادثه در باغ زندگى * هردم گلى رسيده ز ره تازه پرپر است
يا گربه جاى مانَد و بالَد در اين سراى * آخر همان حكايت تلخش مقدّر است
مائيم و عاقبت دوسه مشتى ز خاك خود * اين آخرين عدالت چرخ ستمگر است
اين رمز و راز كار جهان است و غير از اين * چيزى نه بيش باشد و چيزى نه كمتر است
پيرايهى زندگانى
افتاده ز پاى آن چنانم كه دگر * اميد نماندهست به برخاستنم
تا چند ميان جمع ياران بايد * اين چهر دژم به سيلى آراستنم
قدرى نفزود چرخم از گردش خويش * كوشيد هماره در پى كاستنم
پيرايهى زندگانىام شد غم و رنج * زودا كه رسد موسم پيراستنم
آسوده از اين سراى بربندم رخت * فارغ ز هرآنچه بيش و كم خواستنم
براى دلتنگى استاد بهزاد ستون فرهنگ
رها از غم بود و نابودهاى * سر از فخر بر آسمان سودهاى
ستون گرانسنگ فرهنگ تو * سرود وزين خوشآهنگ تو
تو مام وطن را بهينزادهاى * اهورانژادى و آزادهاى
ز همچون تويى نام اين سرزمين * هماره بماند به گيتى وزين
سخن هرچه گويم تو را زين مقال * فزونى از آن و وزين قيل و قال
خدا را چه دارى ز غم روى زرد * ز دل از چه آرى برون آهِ سرد
ز تنهايى خود چرا درهمى * كه دل با تو دارند نيكان همى