اين سرنوشت شوم كهن قوم آرياست
چيزىك حق ماست
رؤياست نزد ما
« به همين سادگى »
به همين سادگى و بىثمرى
شبى از اين همه شبها
ناگه
طرف نابسته ز كام و دل و آسايش جان
دست مىبايد شست
از همه بود و نبود
و سفر بايد كرد
سفرى دور و به اجبار
و پس از كوچ غريبت
هركه دارد به دلش ذرّهاى از مهر تو را
در قفايت گريد
و پس از چند صباحى
گر بگويند سخن از تو ميان جمعى
اين به آن مىگويد
راستى مىدانى كه فلانى هم مُرد
و چنين مىشنود پاسخ
راست مىگويى ، كى ؟
ياد او باد به خير
سخن از خويش بگو