« رؤياى قرن ما »
رؤياى قرن ما
در بىكران عرصهى هستى
هرچند هيچ نيست
ور نيك بنگرى
از هيچ كمتر نيست
امّا ز بخت تيره و از سرنوشت شوم
ديريست
با دقايق اميد كهن قوم خستهام
بر گل نشسته است
آرى فريب نغز و بزرگى كه نام او
پاك و مقدس است
آزادى خجسته ، اين بىكرانگى
معناى زندگى
هردم به شيوهاى
در پنجهى رذالت ديوان در سرشت
در مسلخ شكوفه و در دوزخ بهار
بردار رفته است
يك قرن رفت و باز
اين بىكران سپهر سرود و سرو
رؤياست نزد ما
از جوهر اهرمن
وز جهل انجمن