اى پهندشت عاطفه
از طلوع مكّه
تا غروب مدينه
چه گذشت بر تو
كه يادت
چشم را به ميهمانى باران مىبرد . . .
تقديم به پيشگاه امام عصر ( عج ) و دوباره
مىآيى
و جهان زير پاى تو
سبز مىشود
سراسيمه گشوده مىشود
چشمهاى كابوسزده
به شوق پابوست
در انتهاى هستى
كه ابتداى دوبارهء توست . . .
آنگاه كه واژهها دوباره معنا مىشوند
و جهان به عطر نرگس
دوباره با عدالت آشتى مىكند
و دوباره . . .