و گلبرگها اهل سازش نبودند * نمىخواست گلدان گل پرپرم را
شب رفتنت شام سرد عزا بود * و آكند از غم شب ديگرم را
سپردم دلم را به رگبار باران * كه پيوسته مىشست خاكسترم را
و با آه سردى سرودم دريغا * و سوزاندم از خشم تو دفترم را
پرستوى دل ميل ماندن ندارد * خزانم سراسر ، ببين آذرم را
و تقدير بود آنكه من پى نبردم * ربوده ز انگشت ، انگشترم را
اگر شانههاى تو با من غريب است * به زانوى غم مىگذارم سرم را
چرا آسمان را نگه مىكنى باز ؟ * به هم دوخت تير تو بالوپرم را
شكوه
شكوه سبزهزاران است در او * زلال چشمهساران است در او
تمام آيههاى سرخ اشراق * عيان گويم ، بهاران است در او
عاشورا
كنار علقمه غوغاست زهرا * چه گويم محشر كبراست زهرا
زمين و آسمانها غرق خون شد * و اينك ظهر عاشوراست زهرا
غنا
غنا مىتراود از نگاهم * نگاه تيرهتر از رنگ آهم
نمىفهمد چرا حرف دلم را * خدايا از نگاه گاهگاهم
دعوت
بيا جانم بيا ديوانه باشيم * شراب عشق را پيمانه باشيم
به ياد لحظههاى رفته از دست * ازاينپس ساكن ميخانه باشيم