شيدايى - 2
گفتى :
آواز اين پرنده
مثل حضور مبهم تنهايى است
با دست خود گلوى قنارى را
از حجم استخوانى تن كندم .
گفتى :
در خطّ استوايى هر سينه
روز ورود عشق چه رؤيايى است
با دست خود دريچهء هر دل را
از چهارچوب تنگ بدن كندم .
گفتى ، دوباره گفتى :
اينجا چقدر بىتو تماشاييست
با دست خويش ، خود را
در لحظهء شكوفه شدن كندم .