تو آيينهاى ، آتشى ، آفتابى * شكوفا و شفّاف و از خويش رسته
نگاه مرا برده تا بىنهايت * در آن چشم ، آيينهاى نقش بسته
شكوفا شد از موسم چشمهايت * بهارى كه در شاخههايم نشسته
نفس سحر
شادمان است دلم ، ماتم اگر بگذارد * يا خيال تو شبى ، يكدم اگر بگذارد
خاطر سينه مشوّش شود از نالهء دل * پاى نازك به حريم غم اگر بگذارد
با خيال نفس گرم سحر شرمش باد * چشم دل پلك به روى هم اگر بگذارد
شيوهء مرحمت اگر كريمان درش * لطف محض است دلا ! عالم اگر بگذارد
مىشكوفد غزلى آينهپرداز درون * نازنين طبع ظريف غم اگر بگذارد
گرمى شرم و حيا سرخ كند چهرهء گل * آفتاب است گل اين شبنم اگر بگذارد
عقوبت
بازهم يارى كنيد اينبار ايمان مرا * چارهاى سازيد وجدان پشيمان مرا
بسكه شد پيراهنم آلوده با بوى گناه * برنمىتابد شفاعت نيز دامان مرا
كاش تيغ اعتقادى پاك از هم مىشكافت * در مسير پاسدارى ، فرق وجدان مرا
كاش وقتى چشم وا مىكردم از فرط هوس * طعمهء شمشير مىكردند چشمان مرا
بسكه با شدّت گسستم رشتهء پيمان خويش * اعتمادى نيست ديگر بار ، پيمان مرا
بعد از اين در كوچههاى بىكسى پيدا كنيد * طفل احساساتى از خود گريزان مرا
انتظارم از شما اين است تا باور كنيد * گريهها و سربهزيرىهاى پنهان مرا
داغ دل
آتشم ؛ در بندبند جان و تن پيچيدهام * شعلهام ؛ در تاروپود پيرهن پيچيدهام
شوق بىپرواى فرهادم ؛ كه در كوه جنون * لالهآسا ، داغ دل را در كفن پيچيدهام