و باغِ بهارآورِ دستِ من * پر از نسترنهاى پژمرده است
ز بس بىخيال غزل خفتهام * دل واژهها از من آزرده است
شب ديگرى بىسرودن گذشت * شبى كه پر از يأس افسرده است
و يك برگ از دفتر عمر من * در آغاز يك صبح تا خورده است
سرود واپسين
عطش رخنه كردهست در من * فسردهست شوق شكفتن
فروريخت گلبرگهايم * بر اين خاك سرد سترون
زليخاى بىرحم پاييز * دريدهست پيراهن من
چو آيينهاى سنگ خورده * پُرَم از صداى شكستن
به پايانِ بودن رسيدم * همين است پايان بودن !
كاروان اشك
عمرى اسير چاه خودم بودم * گودال قتلگاه خودم بودم
چشمم به هيچ سوى نمىگرديد * آيينهء نگاه خودم بودم
تا نام بىهويت يك شاعر * سنگينترين گناه خودم بودم
چون سرو سركشيده ولى غمگين * هم ارتفاع آه خودم بودم
در خويش مىشكستم و مىرفتم * تنها پناهگاه خودم بودم
اى كاروان اشك ، مرا درياب ! * عمرى اسير چاه خودم بودم
آيينه
به آن چشم بيدار در خون نشسته * مريد نگاه توام ، چشمبسته
نصيب من است از بيابان وصفت * لبى سخت تشنه ، تنى سخت خسته
گذشتند دلبستگانِ نگاهت * پرستووش از بامها ، دستهدسته