تا كه پاى گريز را بندد * به كمر تيغ تيز را بندد
زخم خونابهريز را بندد * بازوى آن عزيز را بندد
* * *
مىرسد مير كاروان باشد * بر سر عشق سايبان باشد
در ره شام ساربان باشد * زينب از خصم در امان باشد
* * *
بايد آن روز آتش انگيزيم * كفر و الحاد را به هم ريزيم
مرده ، زنده ، به او درآميزيم * از كفن تيغ بسته برخيزيم
* * *
نفسى در گدازه تر كن ، عشق * در دل سنگىام اثر كن ، عشق
غزلى عاشقانه سر كن ، عشق * و مرا باز شعلهور كن ، عشق
* * *
آتشآلود عشق مىآيد * دوست فرمود : عشق مىآيد
« آه ! چون رود عشق مىآيد * دير يا زود ، عشق مىآيد »
دلى براى عشق
نه سر دارم براى سرافرازى * نه مال و جاه و سوداى مجازى
من از انبوه نعمتهاى عالم * دلى دارم براى عشقبازى
اين عشق
مرا چون شعله دربر دارد اين عشق * نمىدانم چه در سر دارد اين عشق
رها سازم مرام شاعرى را * اگر دست از سرم بردارد اين عشق