تو بگو اى شب محزون
چقدر گريستم
در چشم حقيقتى كه نمىدانستم
تو بگو اى شب محزون
از قلّههاى سبز نيايش
آيا سپيده ، زنى بالا خواهد رفت
تا در قنوت ستارهاى
دل بشويد ؟
شب - اين قلندر هوهوزن -
ايستاده برابرم
تا تبرزين ماه و
كشكول اشك
و من نگران دستانى
كه مهربانترين كلمات را
در نگين داشتند
و من نگران مردانى
كه با درخت و دريا
خطبهء برادرى مىخواندند
آن شانهها
پل عبور كبوتر بودند
و تمام شب
پيرمردى روستايى
خون گريست
كه عقربهها به ما خيانت كردند
كه زمين به ما خيانت كرد . . .
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 427
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٤٢٧