سحر ، محراب با شمشير مىگفت : * چه كردى با علىّ ؟ اى بىمروّت
چشمبهراه
بىتو بىتو شب و روزم سياهه * نصيبم درد و داغ و اشك و آهه
خودم بردم تو رو در خاك كردم * ولى بازم دو چشمونم به راهه !
بازيچهء بود و نبود
زمين بازيچهء بود و نبوده * كه زير چشم اين گنبد كبوده
كنار رود كارون جون سپردى * دو چشمم بعد تو زايندهروده
شام غريبون
دلم خونه ، دلم خون ، ايّها النّاس ! * پريشونم ، پريشون ، ايّها النّاس !
همه روشن كنين شمع عزا رو * در اين شام غريبون ، ايّها النّاس !
كاش آخرين ستاره مىشدم !
خستهام
خويش را شكستهام
هاىهاى گريه را
اقامه بستهام
عافيت
التيام زخمهاى شهر نيست
التيام اين دل شكسته هم
خستهام
خويش را شكستهام
غيرتم نهيب مىزند :
چرا نشستهاى ؟