و اكنون به بزم قدسيان قرب درگاه * آسوده از ما ، همنشين اوليائى
در روشنائىهاى رحمت غرقه گشتى * خواندى چو عمرى داستان روشنائى
تاريخ اين غم را چنين آورد « قدسى » * « شد در بهشت جاودان جان همائى »
بمناسبت روز معلّم
اى معلّم ! صفاى جان تو باد * سر ما خاك آستان تو باد
مست صهباى عشق لميزلى * دل تو ، جان تو ، روان تو باد
خواجه فرمود فقر ، فخر من است * فقر او فخر جاودان تو باد
روشن از روشنان عشق و صفا * به همه عمر آسمان تو باد
تو گرانمايه گوهر كرمى * خضر فرّخ رخ خجسته دمى
هيچكس چون تو با زمانه نساخت * هستى خود به راه عشق نباخت
بىوفائى و ناسپاسى اگر * قَدرت از چشم روزگار انداخت
زنده مانى تو و نمىميرد * آنكه عمرى به عاشقى پرداخت
من ، به قربان روح صافى تو * كه چنان در تب زمانه گداخت
اوستادا ! بدانكه شاگردت * تا معلّم نشد تو را نشناخت
بيدل از عاشقى چه مىداند * قدر رنج تو را كه مىداند ؟
عاشق روى همچو ماه توام * آرزومند آن نگاه توام
طالبم من همين نه مهر تو را * شيفتهء خشم گاهگاه توام
خود عصا بر كف و به موى سپيد * آمد ستم كه عذرخواه توام
من در شست شصت افتاده * طفلم و طفل پيشگاه توام
بار ديگر بگو به لطف و صفا * درس بابا و آب اول را
كاش آن روزها شود تجديد * روزهاى خوش نشاط و اميد
رمضانها و سفرهء مادر * پدر و روز عيد و جامهء عيد
اوستادان مهربان كه مرا * ياد دادند رسم گفت و شنيد