سپاس ايزد يكتا كه لطف حضرت دوست * ميان اهل وفا حامى يگانهء ماست
به پاس بندهنوازيش اين غزل « قدسى » * به لوح خاطرهها نقش جاودانهء ماست
عروس ترانه
اكنون كه در ديار محبت نمانده است * يكتن كه دست مهر كشد بر سر كسى
اكنون كه عشق را به جهان غير لفظ نيست * گوئى نمانده است دلى در بر كسى
گرماى عشق را تو لهيب زبانه باش * جان قصيده باش و عروس ترانه باش
بگذار تا طراز قد تو چكامهاى * بالابلند سازم و آزاد و سرفراز
در حجلهء غزل كه ببندم براى تو * بنشين عروس بخت دلانگيز دلنواز
بنشين كه گرمى از دو لبت وام مىكنم * وز آن دو چشم باده و بادام مىكنم
يكدم مرا به گرمى آغوش خود پذير * تا در تو دل ز جور فلك آورد پناه
با من يكى شو اى تو مرا واپسين اميد * جانم بهشت كن همه از لذّت گناه
تو ، واپسين اميد منى اى تو بود من * هيچ است بىتو زندگى من ، وجود من
دنيا عجيب قصّهء مكر و فريبهاست * تنهائى است آه ز گهواره تا به گور
اين است سرنوشت ، علىرغم روزگار * دست مرا بگير به هنگامهء عبور
صعب است چونكه راه من ، اى ماه و راه تو * تو تكيهگاه من شو و من تكيهگاه تو
غم همائى « 1 »
كُشتى مرا اى روزگار از بىوفائى * آتش زدى بر جانم از داغ جدائى
اى كاشكى آخر غم هجران نبودى * يا خود نبودى روز اوّل آشنائى
يك دل مگر تا چند تاب درد دارد * كى ساعتى جان يافت از محنت رهائى
از بعد هر داغى كه گفتم آخرين است * آمد غمى ديگر كه هان چونى ، كجائى ؟
داغ پدر ، سوك عزيزان ، هجر ياران * تا كى فلك ، جان كاهى و محنت فزائى
هامش
( 1 ) - غم همائى : منظور مرگ استاد جلال الدّين همائى است و مادهء تاريخ او .