تا غنچه را لبهاى خندان ، خاطرى سبز * رخسار برگ و باغ شبنم بود قسمت
از روز اول ما به فكر نان نبوديم * گندم براى نسل آدم بود قسمت
سعى صفا و مروهء هاجر اثر كرد * گر اين زمين را چاه زمزم بود قسمت
وقتى كه گشت از آسمانها عشق نازل * بر ساكنان خاك ، غم هم بود قسمت
ما سهم خود را آنچه مىبايد گرفتيم * ديگر چه جاى شكوهاى ؟ كم بود قسمت
مىشد تو هم سرسبز باشى تا هميشه * آن روزهايى كه فراهم بود قسمت
كسالت مطلق
گُنگ و خموش ، دل به تكلّم نياز داشت * در فصل غُصّه ، لب به تبسّم نياز داشت
در حسرت هميشهء يك قطره اشك شوق * ديده به يك بهانهء دوّم نياز داشت
فرسنگها جدا ز هم و در كنار هم * يعنى كه قلبها به تفاهم نياز داشت
كمكم به يك كسالت مطلق رسيده بود * دريا به جزر و مد و تلاطم نياز داشت
در ، ديمزار عمر ، به باران زندگى * دل چون ظهور دانهء گندم نياز داشت
محتاج دستهاى نوازشگر نسيم * اين دشت بىچمن به ترحّم نياز داشت
يكعمر با ترانهء بلبل شكفته بود * امروز باغ و گُل به ترنّم نياز داشت
چهرهء آسمانى
آن شكيباترين عاشق كيست * روح گُل عصمت شقايق كيست
آنكه دستش پر از سخاوت بود * عشق را مظهر صداقت بود
چهرهاى سبز و آسمانى داشت * مهربان بود و مهربانى داشت
آفتاب از رُخش خجل مىماند * عقل در پيش او به گِل مىماند
در دلش نغمهء دعا جارى * در وجودش خدا خدا جارى
بىقرارىترين شكيبا بود * بيكران بود مثل دريا بود
غُصهاش را به چاه مىگفت آه * در بيابان به ماه مىگفت آه