پرواز ، حسرت كبوتر دل ، امّا * دربند سينه پرشكسته و زندانى
قد مىكشيد پيش آينهها دستى * دستى كه بود سنگگونه و سيمانى
در كوچههاى بىستارهترين شبها * گسترده سايههاى وحشت شيطانى
پُر بود ذهن باز پنجرهها ، آنقدر * از اضطراب و خاطرات خيابانى
آمد ز سمت جادههاى خطر ، يك روز * آن انتظار سبز ، هجرت طولانى
در انجماد خاك ديدهء بىخورشيد * بيدار شد ز خواب سرد زمستانى
زبان سرخ
زبانهاى خونرنگ و فريادها * چه سرها كه داده است بر بادها
يكى مثل حلّاج شد نامور * چه حلاجها رفته از يادها
صداى تبر باز تكرار كرد * پريشانى ذهن شمشادها
به شيرينتباران بگو زندگى * چه تلخست در كام فرهادها
چه پُر بود و سرشار اين خاكِ خون * ز فرعونيان و ز شدّادها
ز ويرانه هامان چه ويرانترند * بناهاى اين ظاهرآبادها
تشنگان عشق
پرواز در شكفتن بال است * بىبال شوق اوج محال است
بايد پرنده بود و مهاجر * پرواز انتهاى كمال است
پاى ارادهء تو قوى باد * دست شكسته گرچه و بال است
دريا سكون موج ندارد * اينجا سكوت اوج ملال است
اى تشنگان عشق بيائيد * اين آب زمزم است زلال است
شب پايدار نيست ، سياهى * با يك جرقه رو به زوال است
وقتى كه فصلها همه سبزند * پائيز فصل چندم سال است