چو دل را به دل ، جان من رو بُدى * تو نيز از دل مادر آگه بُدى
مرا روزگار از غمت تيره است * غم و اندُهم بر درون چيره است
دماوند باشد باشد نشان دلم * بُد آن بىزبانى ، زبانِ دلم
مرا آنچه در سينه بنهفته است * نه دل ، بل تلى ز آتشِ خفته است
نه دل ، بل يكى پارهء اخگر است * نه دل ، آتش زير خاكستر است
بسى نگذرد كاين دل آتشين * نيارد در اين كوره ماندن غمين
ز كوه دماوند ريزد فرو * وز آن خطّهء رى شود زير و رو
به عالم كند فاش راز مرا * همان راز سينهگداز مرا
چنان گريم از ماتمت زارزار * كه ماند به چشم من ابر بهار
ندانى كه كارونِ افسردهدل * بود اشك چشم من مردهدل ؟
و يا كرخهء تيره از آب و گل * سرشكيست آغشته با خون دل ؟
نسيمى كه آيد شب از سوى تو * به من ارمغان آورد بوى تو
از آن بو مرا ديده روشن شود * جهان پيش چشمم چو گلشن شود
گزافى نباشد در اين گفتهام * كه در آن دُرِ راستى سُفتهام
كه يوسف چو از باب خود دور شد * دو چشم پدر از غمش كور شد
پس از سالها گريه با درد و خشم * ز هجران جانسوز آن نور چشم
شبى ديدهء كور شد روشنش * ز بشنيدن بوى پيراهنش
تو چون برّه از گلّه ببريدهاى * ز بىمادرى رنجها ديدهاى
يكى گرگ درّندهات در كمين * پى صيد ، بگشاده چنگال كين
نداند كه چوپان پولادچنگ * ز خونش كند سطح امواج رنگ
مخور غصّهاى طفل بىسرپرست * كه گمگشته باز آيد از نو به دست
خدايت ز غم دور دارد همى * به شاديت معمور دارد همى
بود تا بهجا گردش آسمان * بمانى ايا كشور باستان
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 380
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٣٨٠