مرا از تو آواره و دور كرد * چنين چشم امّيد من كور كرد
چنين بىكس و خانمان ساختم * اسير كفِ دشمنان ساختم
ذليل و سيهروزگارم نمود * به خوارى بميرد كه خوارم نمود !
تو نيز اى مرا مهربانتر ز جان * نپرسيدى از حال من هيچ سان
نگفتى كجا رفت بحرين من ؟ * چه شد آخر آن قرّة العين من ؟
به يكباره از ياد بردى مرا * به اندوه و حسرت سپردى مرا
نه نامى ز من بر زبان داشتى * نه ديگر ز خويشم بيانگاشتى
در آغوش تو هرمز و قشم و كيش * من اينجا در آغوش دشمنپريش
ندانم ز هرمز چه كم داشتم * كه مام وطن كوچك انگاشتم ؟
و يا كم ز قشم و ز كيشم چه بود * كه گردون بر اندوه و رنجم فزود ؟
كجا شاد بينى روان در تنم ؟ * كه خود مايهء شادى دشمنم
زنم بوسه بر موجِ درياى پارس * كه او خود زند بوسه بر پاى پارس
* * *
سحر چون ز خاور دمد آفتاب * عروس فلك سر برآرد ز خواب
فروغش فروزان كند خاك تو * عيان گردد آن خطّهء پاك تو
ببايد دماوندم اندر نظر * وز آن ديدنم در تن افتد شرر
سراپايم از رشك لرزان شود * درونم چو او آتش افشان شود
مپرسم كه چون گيرم آتش ز غم * كه با نفت « 1 » آلوده باشد تنم
در آن دم كه سوزد ز غم پيكرم * بريزد سرشك از دو چشم ترم
به دريا درون گردد و دُر شود * وز آن در سراسر جهان پر شود
دُرى كآيد از قعرِ دريا به دست * عجب نيست گر اشك چشم من است
ز چشم يتيم سيهروزگار * نريزد بهجز لؤلؤ شاهوار
هامش
( 1 ) - بحرين اشاره به اين مسأله مىكند كه هم معدن نفت دارد و هم مرواريد .