او چو راز طبيعت است نهان * در نهان زنده است جاويدان
سگِ سگكُش « 1 »
شبى پاسبانى سگى را بكشت * كز آن بىكسى را بلرزيد پشت
هنوزش گلوله به پهلو نخورد * كه در پاى آن بينوا جان سپرد
سيهروز بىچاره ناليد زار * چنين گفت با مردك نابكار
كه : اى ناجوانمردِ تاريكدل * نگشتى از اين كردهء خود خجل ؟
ز حيوان مسكين چه ديدى گناه ؟ * كه كردى چنين روزگارش تباه ؟
تو تا جانِ اين بىزبان سوختى * روانم از اين آتش افروختى
ندانى كه او مر مرا يار بود ؟ * مرا همزبان بود و غمخوار بود ؟
براى من بىنواى يتيم * جز اين سگ نبودى انيس و نديم
رفيقى چون او مهربانم نبود * كسى غير از او در جهانم نبود
به شبهاى سرد زمستان دى * چه خوش گرم بودم در آغوش وى
نبود آتشم جز دم گرم او * نه بستر بهجز سينهء نرم او
دريغت نيامد كه كردى جفا * به گنجينهء عشق و مهر و وفا ؟
به جايى كه يغماگران وطن * بخسبند بر پرنيان و پرن
همه طعمهء خسروانى خورند * همه بادهء ارغوانى خورند
فغان هوس روز و شب بركشند * به بر دلبران سمن بركشند
برقصند با نغمهء ناى و چنگ * ندارند هرگز غم نام و ننگ
به فتواى قانون مظلومكُش * جنايت كنند و بخندند خوش
منِ بينوا با سگى ساختم * دل و دين به راه وفا باختم
هامش
( 1 ) - در اوايل دىماه سال 1327 هواى تهران بسيار سرد شده و برف سنگينى باريده بود . به نقل از روزنامهء اطلاعات ، در خرابههاى سنگلج ، كه امروز پارك عمومى است ، شبى گدايى ولگرد از شدت سرما سگ ولگردى را به بغل مىگيرد و تا صبح هر دو از سرما خشك مىشوند . خواندن اين خبر در روزنامه ، سرودن اين شعر را به من الهام بخشيد .