در ظهر عطش
ذو الجناح آمد و آيينهء زخم است تنش * هرچه آيينه ، به قربان چنين آمدنش
اين زبانبسته چه گم كرده كه در ظهر عطش * چشمه در چشمه سرشك است زبان سخنش
بىسوار است ؛ مگر دست كدامين تاراج * كرده چون باغ خزان تاخته بىياسمنش
آه ! اينگونه به خونِ كه حنايى شده است * بال پُرتاب و تبش ، يال شكن در شكنش
با سكوتى به بلنداى هزاران فرياد * نوحه مىخواند و بانوى حرم سينهزنش
طنين آشنا
آب زندگىست تا عجين زخمهاى توست * خاك كربلا كه سرزمين زخمهاى توست
خاك را طراوتى به رنگ عشق دادهاند * آب تا هميشه شرمگين زخمهاى توست
در سكوت اين زمانه ، اين زمانهء غريب * اين طنين آشنا ، طنين زخمهاى توست
بوسهگاه عاشقان ، جبين كربلاى تو * بوسهگاه كربلا ، جبين زخمهاى توست
لحظهها ادامهء تو را قيام كردهاند * دست انتظار خوشهچين زخمهاى توست
هديه
جان را به تمنّاى شهود آورديم * دل را به تماشاى وجود آورديم
اين هديه اگرچه هديهء ناچيزيست * از ما بپذير ! آنچه بود آورديم
كوچنشين
تا مزرعهء ستاره خواهم كوچيد * با پيكر پارهپاره خواهم كوچيد
صد بار دگر اگر مرا باز آرند * چون كوچنشين دوباره خواهم كوچيد
دايرهء شعله
سماعگونه در آفاق خويش مىچرخى
و چرخ