شايد تو را در آنسوى اين ديوار * با چشم او بجويم و باز آرم
هزار پنجره افسوس
اگر بهار همان لالهء چكاوك نيست * خوشا به چشم ضعيفى كه پشت عينك نيست
زبان به مدح گل سرخ باز كن ، ساقى ! * مگر دهان تو در بين غنچهها تك نيست
به كذب سبز خزان ، قطرهقطره مىخندد * « بيار باده » كه در صدق ابرها شكّ نيست
زمانه با همه خوبى ، مرا زمينى خواست * خبر نداشت كه احساس من عروسك نيست
هزار پنجره افسوس مىخوردم ، كه چرا * اتاق رو به چمنزار من مشبّك نيست ؟
بيا بزرگ بميريم ، تا زيان نكنيم * كه سود در سفر مرگهاى كوچك نيست
شهر سوخته
اين شهر ، شهر سوخته ، مثل هميشه نيست * مثل هميشه با من و تو ، مهرپيشه نيست
كو روستاى عشق ؟ كه در اين ديار زرد * مضمون چشم پنجرهها باغ و بيشه نيست
بايد شكست ، اى دل من ! بيش از اين مپاى * جايى كه سهم آينهها غير تيشه نيست
بگذار تا سرشك معطّر كند مرا * وقتى بهار رفت و گلابى به شيشه نيست
اى آفتاب خاطرهها ، بيشتر بتاب ! * ناى سفر بهسوى تو در پاى ريشه نيست
برادر شهيدم ، محمّد رضا مثل يك شهاب
كسى نشسته است در برابرم * كسى به شكل سايهء برادرم
همانكه واپسين نگاه خويش را * پر از كلاب كرد و ريخت بر سرم
و رفت و مثل يك شهاب دور شد * از اين شبان ساكت مكرّرم
سلام من به چشمهاى روشنش * به روزهاى ناشكفته پرپرم
دريغ مىخورم كه من نشستهام * و پرزدهست تا خدا ، كبوترم