يكبار منتشر مىشود .
فولادى از شعراى خوشقريحه و بااستعداد معاصر است و شعر را هم خوب و نيكو مىسرايد ، علاوه بر شعر در زمينههاى ادبى به پژوهش اشتغال دارد ، در سال 1375 نخستين مجموعهاى از اشعار خود را بزيور طبع آراست .
بوى قيامت
نوبهار آمد و من با همه عريانى * سبز برخاستم از خواب زمستانى
لحظهها روح مرا خيس خدا كردند * لحظههايى همه ابرى ، همه بارانى
لالهها مثل چراغانى عيد و ، من * مثل كودك به تماشاى چراغانى
بازهم بوى قيامت به مشامم خورد * بوى يك عالمه افسوس و پريشانى
مىروم توبه كنم ، توبه از اين هستى * مىروم پاك شوم ، پاك از اين فانى
زيستن
تا كى چو غنچه در قفس پرده زيستن * در يك اتاق كوچك دم كرده زيستن
امروز ، روز پنجرههاى گشوده است * روز شكفته بودن و بىپرده زيستن
دنيا همين تراكم درهاى بسته نيست * بايد سلام كرد به گسترده زيستن
مور و ملخ به اوج عقابان نمىرسند * در لحظههاى باد نياورده زيستن
زنجيرها گسستنىاند اى جهان زجر ! * بردار دست از سر اين برده زيستن
پرواز ناب
كاش ! پا در ركاب مىكردم * اين سكون را جواب مىكردم
پيچوخمهاى جادهء دل را * غرق شور و شباب مىكردم
مىرسيدم به محضر باران * شِكوه از التهاب مىكردم
كاش ! با يكدهان پر از آرى * عشق را انتخاب مىكردم