روح من مثل چشم تو خستهست ، قلب من مثل زلفت شكستهست * عشق تو دستم از پشت بستهست ، خانهام را به يغما گرفتهست
دل كه مانند داغى شكفتهست ، در شب گيسوان تو خفتهست * گرچه درد پريشانىاش ، از تب زلف تو وا گرفتهست
صبح اى كاش مىآمد از دور ، متن آيينه پر مىشد از نور * كاين شب شوم ، اين شام ديجور ، شور كاشانهام را گرفتهست
كاش مىشد كه آبى بميريم ، روشن و آفتابى بميريم * تا مگر عاقبت پس بگيريم ، زندگى هرچه از ما گرفتهست
دستهاى تهى « 1 »
پدر از تو آموختم درد را * و معناى بيدارى مرد را
تو درياى شوقى ، تو پهناورى * تو مثل بهارى ، پر از باورى
اگر دستهايت پر از پينه است * تو را قلبى از جنس آيينه است
مرا كاش قلبى از اين دست بود * از اينى كه در سينهات هست ، بود
برايم تو از آب نامىترى * تو جانى ، تو از جان گرامىترى
گر آغوش تو منزل سادگيست * ولى جايگاهى پر از زندگىست
تو با گل چه خويشى مگر داشتى ؟ * كه همواره از گل خبر داشتى
الهى ! صفاى تو لبريزتر * نگاهت ، نگاهت دلاويزتر
پدر از تو آموختم درد را * و معناى بيدارى مرد را
نكردم فراموش درد تو را * شررهاى رخسار زرد تو را
تو را ، خانه بر دوش آواره را * و خود را ، و پيراهن پاره را
زمينهاى پرحاصل و باغ را * دو دست پر از تاول و داغ را
هامش
( 1 ) - اگر انسان از دوستش به خاطر مسألهاى گله كند ، دليل اين نمىشود كه محبّت او در دلش كم شده است .