تو را ، مرد دايم بدهكار را * شب تيره و چشم بيدار را
تو را ، برف را ، لرزش بيد را * زمستان جانسوز « ده بيد » را « 1 »
زمين را و محصول و انبار را * ستم را ، ستم را ، ستمكار را
اگر خرمنى بود و چون كوه بود * نصيب تو صد بار اندوه بود
چه شبها كه ما را پشيزى نبود * بهجز غصّه در سفره چيزى نبود
چه شبها كه شام تو غم بود و آه * تمام كلام تو غم بود و آه
چه شبها كه هر لحظه يك سال بود * زبان زمين و زمان لال بود
چه شبها كه اين خانه خاموش بود * جهان در نگاهش سيهپوش بود
چه شبها كه شب قصّهپرداز بود * شب انگار گنجينهء راز بود
چه شبها كه بوديم آسيمهسر * دلآزرده در انتظار سحر
* * *
و صبح سرآغاز ، يادش به خير * سحرگاه اعجاز ، يادش به خير
پگاه ستمسوز ، يادت كه هست * و آن اوّلين روز يادت كه هست
كه ياران زندانىات آمدند * ملائك به مهمانىات آمدند
پگاهى كه پيك صبا مژده گفت * عزيز آمد و چشمهايت شكفت
سر بستهء عقدهها باز شد * زمين و زمان غرق پرواز شد
سحر آمد و روز آغاز شد * چروك جبين تو هم باز شد
لبت غرق گلهاى تبريك شد * زمان مساوات نزديك شد
و امروز ، امّا ، چرا خستهاى ؟ * چرا خنده را لب فروبستهاى ؟
چرا خنده در چشمهاى تو نيست ؟ * چرا بازهم دستهايت تهىست ؟
چرا بازهم در نگاهت غم است ؟ * چرا باز در خانه چيزى كم است ؟
تو را دوش اگر بود غم روى غم * چرا اى پدر ، باز امروز هم ؟
هامش
( 1 ) - « دهبيد » شهركى در 90 كيلومترى آبادهء فارس .