« فلسفى » ملّت اگر دانا شود * آبهاى رفته باز آيد به جو
افيون
هزاران درد بىدرمان كه دارو مىكند افيون * به ملك تن چه خدمتهاى نيكو مىكند افيون
بود بر هر مرض اكسير بىهمتا و از دستش * عيان كار ابقراط و ارسطو مىكند افيون
توانم گفت بىافيون نباشد علم طب كامل * ولى عارى چو گشتى كار وارو مىكند افيون
كنند از تير مژگان ، خوبرويان صيد دل امّا * اسيرت بىاشارتهاى ابرو مىكند افيون
اگر برگى فتد از باد چرتش مىشود پاره * ز بس او را ضعيف القلب و ترسو مىكند افيون
دهد با امتحان ترتيب دكتر « فلسفى » حتّى * كه هركس خورد بىشك ترك با او مىكند افيون
مفارقت دوستان
كجگردشى چه مىشد اگر آسمان نداشت * يا اين همه خدنگ بلا در كمان نداشت
خوش بود آن جوانى و قد چو سرو اگر * دنبال ضعف پيرى و قد كمان نداشت
مىشد بريم لذّتى از چار روز عمر * بارى اگر بهار جوانى خزان نداشت
آرى حيات و زندگى جاودان خضر * خوش بود اگر مفارقت دوستان نداشت
بلا و طلا
انسان ز زبان خويش دائم به بلاست * گر حرف بود صواب بىوقت خطاست
با فكر بگوى و مختصر وقت لزوم * حرفت اگر از نقره ، سكوتت ز طلاست
دريغ
ز دوستان قديمى بجز نفاق نديدم * ز عاشقى بجز از زحمت فراق نديدم
ز سروران و بزرگان قوم خطهء ايران * دريغ جز لقب و باد و طمطراق نديدم