رفت دريادل كه با آب آيد از آنسو ، ولى * آب تا ميدان نيامد ، ز آنكه دريا ، دل نداشت
پنجه مىساييد شاخ همّتش در متن عرش * سرو بالايى كه هرگز پا در آبوگِل نداشت
هركه از داغ دلش در چشم اشكى گل نكرد * در شب تاريك خود شمعى در اين محفل نداشت
مثل عقل عافيتانديش ، سردارى نكرد * هركه سر بر خنجر ابروى او مايل نداشت
راستى ! فردا چه دارى تا كه تقديمش كنى ؟ * اى كه حتّى سينهات يك زخم ناقابل نداشت
گر توان دارى ، تلاشى كن كه از « خود » بگذرى * هركه از اين پل گذشت ، آنسو دگر مشكل نداشت
توتم قبيلهء من
از مه غليظى گذشتهام
و شانههاى باورم هنوز تر است .
با شولاى عريانى
- تنپوشى كه به مرده ريگ ،
از پدرانم مانده است . -
و گردنآويزى از جنس زخم
- كه توتم قبيلهء من است . -
و ديرسالترين مرد قبيله
در شبى سرد و طوفانى
به مَنش سپرد .
مادربزرگ
پشت دريچه
دختر
- در آيينهء تبختر -
بلوغ خود را به تماشا نشسته است .