روزگار غريب
راستى روزگارى غريب است * چشم آيينه حتّى فريب است
تا صداقت از اين خانه دور است * عشق مثل حقيقت غريب است
از نگاه تو فهميدم آن روز * مهربانى فقط يك فريب است
اين تبسّم كه گل مىنمايد * طرح رسوايى عندليب است
از مسيحاى من آنچه ماندهست * آه ! تنها همين يك صليب است
يك بغل خواب آسوده دارد * هركه از عاشقى بىنصيب است
در غروبى كه تنها قرينى * واپسين لحظهات عنقريب است
آخرين سرپناه رهايى * سايهء دستِ « أَمَّنْ يُجِيبُ » است
اى شاعر غريب
اى دل بگو كه آنهمه حيرانىات چه شد ؟ * آن شور و حال آينهگردانىات چه شد ؟
چشمت چرا غبار كدورت گرفته است ؟ * آن آفتاب روشن پيشانىات چه شد ؟
اى اشك آتشين ! تو چرا گل نمىكنى ؟ * قلبم فسرد ، شعلهء عريانىات چه شد ؟
تيغ غرور و سينهء سهراب و دست تو ! * اى پير مست ! روح نريمانىات چه شد ؟
در كوچههاى عاطفه ، اى شاعر غريب ! * آوازهاى سبز پريشانىات چه شد ؟
ظلمت گرفت راه مرا ، اى رفيق راه ! * آن وعدههاى روشن روحانىات چه شد ؟
آواز سحر
آن شب آن آتش كه در اين خاكدان منزل نداشت * زد به دريايى كه جز بىساحلى ساحل نداشت
در شكوفايىترين تاريخ با خون مىنوشت * متن تقويمى كه حتّى يك خط باطل نداشت
با تن بىيار سر ، سرداد آواز سحر * پيش از آن دم سرسپارى معنى كامل نداشت
كيستند اين سفلگان ؟ تا تيغ در دريا كشند * عشق در خونش كشيد و غير از اين قاتل نداشت
پيش چشم باغبان آتش به دامان مىگذاشت * آن گل پرپر ، كه جز خون و عطش محمل نداشت