اى كاش كه پند پدر پير ، جوان را * تا ناشده از كرده پشيمان ، اثرى داشت
خون دل ار لاله به پيمانه نمىريخت * و آن نرگس مخمور به اشكش نظرى داشت
اى كاش كه آن اختر شبگرد به سالى * چون مهر درخشنده به ما هم گذرى داشت
از مدرسه فارغ شد و آمد به خرابات * افكند به پاى قدمش هركه سرى داشت
سرّيست در اين نكته ، به مفتى نتوان گفت * با اهل دلى گو كه از اينبار برى داشت
فرصت شمر اين دم كه درِ ميكده باز است * رهرو نشود گمره اگر راهبرى داشت
تا كوى خرابات كه آبشخور « عنقا » ست * سيرى بُوَدش هركه چو سيمرغ پرى داشت
سلطنت عشق
سينه به دل غير آه ، راه ندارد * واى بر آن سينهاى كه آه ندارد
بر در دل همچو حلقه چشمبهراه است * آنكه در اين آستانه راه ندارد
بر سر كويش گداى خاك نشينم * هيچ شهى همچو بارگاه ندارد
سلطنت عشق بين كه خون جهانى * ريخت ز بيداد و دادخواه ندارد
در دل عاشق نمود داد ز بيداد * جز درِ معشوق دادگاه ندارد
خال تو را ديد چشم و گفت چو حافظ * كيست به دل داغ آن سياه ندارد
بار فراق تو بشكند كمر كوه * وين ره سنگين پناهگاه ندارد
قبلهء آنكس كه راست ز انجم ابروست * صاحب محراب و خانقاه ندارد
آنكه مرادش ز مىفروش برآيد * جز درِ ميخانه باشگاه ندارد
بر زبر قاف عشق عرصهء « عنقا » ست * برتر از اين عرشه پادشاه ندارد
مرثيهء عرفانى
عشّاق حقّپرست كه جام ولا زدند * با ياد حقّ قدم بهسوى ماسوى زدند
از جان بريدهدست و به جانان نهاده روى * جام ولا مدام به بزم فنا زدند
بنهاده جان خود به كف دست و مستوار * در خون خويش رقصكنان دست و پا زدند