عنقا از شعراى توانا و نامور معاصر ايران است كه يكچند در طريق تصوّف و سير و سلوك گام زد و در اين مرحله به مرتبت كمال نيز رسيد و بخشى از ديوان اشعارش به اهتمام فرزند چهارمش ، صادق عنقا ، به نام « كوكب ادب » به چاپ رسيده است .
پاكباز عشق
دور فلك به صوفى صافى وفا نكرد * ناحق نظر در آينهء حقنما نكرد
با آنكه داشت آگهى از حال زار او * درد دل فسردهء ما را دوا نكرد
دلدار بست ، عهد كه با من وفا كند * بشكست از طريق جفا و وفا نكرد
رخ تا ز درد عشق و محبّت نكرد زرد * مسّ وجود صاف از آن كيميا نكرد
از نقد ما عيار گرفتند مفلسان * كرديم شرم و ، شرم كسى از خدا نكرد
از ما كسى دريغ ز جور و جفا نداشت * بل ناكسى نماند كه جور و جفا نكرد
بيگانه ناخدا بود و بحر موجخيز * يا ربّ ! بكن تو رحم ، اگر ناخدا نكرد
عريانى است خرقهء فقر ، اى پسر ! كه دهر * پيراهنى نداد كه آخر قبا نكرد
آن را كه صدق همقدم و عشق همدم است * حقّش به كام شعبدهبازان رها نكرد
عمرى به جستوجوى خرابات شد خراب * دل ساخت با خرابى و فكر بنا نكرد
آن پاكباز عشق كه صدق و صفاش هست * جز روى دل به جانب فقر و فنا نكرد
« عنقا » برفت و در پس زانوى دل نشست * از ماسوى بريد و دل از حقّ سوا نكرد
اختر شبگرد
گر نالهء بلبل به دل گل اثرى داشت * وين غنچه ز دلتنگى بلبل خبرى داشت
گلها همگى بارور از روح چو مريم * هر شاخه در آغوش چو عيسى پسرى داشت
چون سروى و اين گفته به بالاى تو شد راست * گر سرو روان بود و رخ چون قمرى داشت
از مدرسه تا ميكده نزديك بود راه * گر مردم روشندل و صاحبنظرى داشت
بويى نبرد زاهد از اين مستى و اين عشق * از خانهاش اى كاش به ميخانه درى داشت