من نه تنها به سر كوى تو سر دادم و بس * در خم زلف تو چون گوى ، سرى نيست كه نيست
لعل نوشين تو شيرين كندم تلخى صبر * گرچه در صبر به دل نيشترى نيست كه نيست
اوست عمر من و بگذشت چو برق از نظرم * خيره اندر گذرش رهگذرى نيست كه نيست
رفت از ديده و ديديم كه اندر پى او * بر غبار قدمش چشم ترى نيست كه نيست
من ز جامى شدم ار بىخبر از خويش چه باك * كاندر اين بىخبرىها خبرى نيست كه نيست
نه همانطور به گفتار انا الحقّ برخاست * به حقيقت كه حقّ اندر شجرى نيست كه نيست
نيست موسى كه انا الحقّ شنود ، ور نه حكيم * گفت كاين زمزمه اندر شجرى نيست كه نيست
راهرو را همه دم راهبرى مىبايد * ز آنكه در پيچ و خم ره خطرى نيست كه نيست
راه پيدا كنى ، ار چشم نهى براثرم * كه ز خونابه در اين ره اثرى نيست كه نيست
قاف تا قاف جهان شهپر « عنقا » بگرفت * زير بالوپر او بالوپرى نيست كه نيست
پرتو جمال
خون دل است آنچه تو بينى به جام ما * وين جام ، جرعهايست ز شرب مدام ما
دل آه آتشين به دم چاه مىدمد * با من به همدمى برساند پيام ما