اى آنكه لب تو همچو قند است * موى تو به گردنم كمند است
دل در سر كوى تو زمانى است * از شوق وصال پايبند است
در آرزوى وصال هر شب * دستم بهسوى خدا بلند است
گر جور كنى و گر ترحّم * از تو همه خوب و دلپسند است
دل در برم از فراق رويت * چون بر سر آتشى سپند است
عاشق نشوى اگر ندانى * درد و غم عشق چونوچند است
جسمت به لطافت و به نرمى * ابريشم تازه يا پرند است
دل از غم هجر تو حبيبا * دانى كه چقدر دردمند است
آنقدر كه آه و نالهاش را * هركس شنود بر او گزند است
اى كاش كه يار را ببينم * دل از طرف رقيب كند است
يكباره تمام مهر خود را * بر جانب بندهاش فكنده است
آن وقت دگر همه بدانيد * اين حرف ز بنده ريشخند است
من نيز روم به جاى ديگر * بوسم رخ دلرباى ديگر
اى صاحب حسن روزافزون * حسن تو فزون ز ماه گردون
از عشق رخت هزار ليلى * آواره والهاند و مجنون
گر روى كنى بسوى مسجد * زهّاد همه شوند مفتون
از شرم ، تو گر روى به فردوس * غلمان ، همه مىروند بيرون
واعظ پس از اين مده مرا پند * باور نكنم چو زرق و افسون
از هجر رخش رود ز چشمم * هر روز هزار رود جيحون
سكنى نكنم به شهر ديگر * بايد بروم به كوه و هامون
اى آنكه تو را دهان و دندان * همچو صدف است و درّ مكنون
در كوچكى لب و دهانت * قدرت بنموده حقّ بيچون
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 297
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٢٩٧