جمعآورى و چاپ كند .
عشق حقيقى
خواهم كه چو شمعى به شب تار بسوزم * بىمونس و بىهمدم و بىيار بسوزم
خواهم كه رَوم گوشه تنهايى و تنها * فارغ ز دل و دلبر و دلدار بسوزم
خواهم كه بنالم همهشب تا به سحرگاه * در خلوت شب تا به سحر زار بسوزم
اين است مراد من دلباخته ، هر شب * دور از مى و ميخانه و خمّار بسوزم
از جمع ، گريزانم و خواهم كه به تنها * در ظلمت شب ، دور ز اغيار بسوزم
بوده ز ازل در دل من عشق الهى * بهتر كه در اين عشق ، به يكبار بسوزم
با من به شب و روز همه كرده وفا ، يار * من در ره معشوق وفادار ، بسوزم
شادم كه بود در دل من عشق تو ، يا ربّ ! * بگذار كه در عشق تو ، بسيار بسوزم
سوداست در اين عشق ، زيان نيست كسى را * عزّت بود ار در غم تو ، خوار بسوزم
گر نيست شوم در ره معشوق ، غمى نيست * ور جان دهدم يار ، دگر بار بسوزم
طاعت نكند از هوس خويش « فطانت » * ترسم به برِ يار گنهكار بسوزم
حساب و عقاب
اجل چو باد و ، جهان همچو آب مىباشد * چراغ عمر بشر ، چون حباب مىباشد
بشر كه طالب مال است و نعمت دنيا * دوان چو تشنه ، بهسوى سراب مىباشد
در اين جهان كند آباد خانهها ، ليكن * سراى روز جزايش ، خراب مىباشد
جهان بر گذر اى دوست نيست جاويدان * ز من به پير و جوان اين خطاب مىباشد
اميد عمر ابد از جهان مدار ، اى دوست * چنين اميد ، خيالى و خواب مىباشد
اگر كه مال تو باشد حلال يا كه حرام * در آن حساب و در اين هم عقاب مىباشد
از اين جهان دنى ، ناگزير بايد رفت * سؤال عمر ابد ، بىجواب مىباشد
مباش غافل از اين عمر ، لحظهاى ، زيرا * اجل بهسوى تو ، اندر شتاب مىباشد