صحرا : شلوغ دغدغههايى گنگ ، چشم افق دريده و خونآلود * صحرا : قتيل برق سنانها بود ، در آن سكوت همهمهوش ، افسوس !
در ظُهرظُهرِ زخم ، دلى خونين ، در ركعتِ نسيم صفا مىكرد * ناگه هجوم باد شبآوازى ، رخ تيرهتر ز قوم حبش ، افسوس !
آرى نشست بر تبِ معصومش ، چونان نشستنى كه زمين لرزيد * بر خيزرانِ وسوسهاى مرموز ، آنگه فروغ صبح سرش ، افسوس !
قرآن صداست لهجهء صبح اينك ، بر ارتفاع پست پلشتىها * « خون ، خون » طنين سوگ غروبى تلخ ، در قتلگاه روح عطش ، افسوس !
دست سبز
مىرفت تا حسّى نجيب و ناب ، روحى پريشان ، بىستاره * مشكى به دوش و « العطش » در گوش ، مىرفت بىهيچ استخاره
در بُهت بهت خيمه چون مىديد ، آن غنچهگلها را عطش نوش * خورشيدوش در خويش مىجوشيد ، آن باوفا حسِّ بهاره
گلخند خيسى چشمهايش را ، ناگاه در بزمى رها كرد * دردا ! كه پشت باغ آن گلخند ، بنشست مكرى در نظاره
افسوس ! تزويرى سه چشم افسوس ! در اهتزاز وهن روييد * افكند خود را بر شكوه عشق ، با وحش وحشى گرگواره
ننشست از پا كينه تا مرگِ دستِ حقيقت را ببيند * مشئوم تشبادى شد و پيچيد ، بر غربتش همچون شراره