در شوكت پست عطش اينك ، پيچيده بوى دستِ سبزى * دستى : اهورايىترين احساس ، دستِ وفاىِ پارهپاره
طلسم
شيوهء چشم تو از شعشعهء ناز تُهىست * نَفَست از نفس آبى پرواز تهىست
از ازل در نفس سنگ وزيدهست دلت * و خيالت ز تب شرقى پرواز تهىست
كاغذى هست دلت فخر شقايق مفروش * روح زندانىات از پنجرهء باز تهىست
حسّ مبهوت نگاه تو طلسميست عجيب * كه ز بختِ بدت از گرمىِ اعجاز تهىست
تو به اتمام رسيدى ، همه دلها گفتند * قلب تو از تپش خندهء آغاز تهىست
غربتِ ترديد
در دشتِ خطر يك دل بىباك نماندهست * دل خاك شدهست و اثر از خاك نماندهست
اين رعشهء كفر است كه دارى تبِ مستى * در عشق تو و در نَفس تاك نماندهست
سنگىصفتانيم و طلبكار زمين . . . آه ! * در باور ما ردّى از افلاك نماندهست
افسوس ! كه جاى تپش خاطرهها نيز * در مسلخِ اين سينهء صد چاك نماندهست
ما را بهل اى دوست ! كه در غربت ترديد * مانديم و دگر قدرت امساك نماندهست